غالبا هنگامی که رکود بر فضای فرهنگی - هنری جامعه ای حاکم می شود نه تنها باعث کاهش کمی فعالیت های فرهنگی-هنری میشود بلکه آنها را به لحاظ کیفی نیز تنزل می بخشد. این تنزل کمی و کیفی موجبات یاس مخاطب را حاصل می شود و به سبب آن استقبال مخاطبان ازاینگونه وقایع کاهش می یابد و ای کاهش استقبال خود باز رکود می شود و تبعات آن را تشدید می کند و ... واین دور تسلسل ادامه می یابد.
اما گویا زهرا حسینی آمده است تا با تجربه های خود با عنوان "انسان دوزیست" صدایی باشد در این سکوت تلخ. با بازدید از نمایشگاه او در نگارخانه وصال در کمال ناباوری متوجه می شویم که این صدا صرفا فریادی برای شکستن سکوت نیست. این صدا صدایی رسا و زیباست.
صادقانه اعتراف میکنم با ورود به نمایشگاه و مواجه شدن با تاریکی درون نمایشگاه و گرفتن یک چراغ قوه در دست انتظار روبروشدن مجدد خود را با کاری صرفا تقلیدی وپر ادعا داشتم که با دیدن اولین کار خانم حسینی کاملا این پیش فرض منتفی شد.
تجربه های ایشان بر روی پلکسی گلاس پیاده شده بود به طوری که مخاطب با انداختن نور دایره وار چراغ قوه و دیدن مقطعی طرح بر روی دیوار به تدریج به کشف و درک کل اثر می پرداخت. کلیه کارها از تلفیق آناتومی بدن و طرح های سنتی(فرش های قشقایی) تشکیل شده بود و مخاطب را به سعی در کشف دلیل وجود این طرح ها می انداخت.
با دقتی بیشتر نسبت به شکل و جایگاه انسان در این طرح ها متوجه می شویم که در کلیه کارها انسان را به گونه ای تشریح شده و عاری از پوست می بینیم.طرح ماهیچه ها و کف دست و پاها به گونه ای به چشم می آیند که گویی بر روی شیشه ای قرار گرفته اند و این حس را به بیننده تلقین می کنند که انسان های خانم حسینی به مانند موجوداتی آزمایشگاهی تحت مطالعه مخاطب قرار دارند . در کنار انسان طرح های سنتی تبدیل به سمبلی می شوند برای نقش سنت در زندگی انسان امروزی . این سنت ها در برخی کارها به مانند طناب یا نواری به دور انسان پیچیده شده اند و در برخی دیگر به مانند گل و پرنده در کنار انسان وجود دارند.
فلسفه کلی تجربه های " انسان دو زیست " را با استفاده ازگفته های خود خانم زهرا حسینی بیان می کنم:
قورباغه در طی مراحل دگر دیسی خود به جایی میرسد که اگرچه به یک قورباغه کامل بدل شده اما هنوز موجودی دم دار است. وضعیت انسان مدرن و تقابل روزانه او با سنت حکایت ماست که هم اینیم و هم آن و نه اینیم و نه آن.
نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 9:41 موضوع | لينک ثابت
توضيحات شيوا را درباره اين كه عنوان شعر احساسي مضاعف در ذهن مي آورد دوست داشتم.
اما در مورد شمارهي 1 طور ديگري فكر ميكنم. به نظرمن پاييز بهار عارفان است. رنگ زرد اوج بلوغ و رسيدگي و سبكي است. رها شدن برگ زرد از درخت رهايي از دلبستگي است. پس انتخاب سينا نه به مفهوم رو به زوال رفتن تنهايي است، بلكه به معناي قدرت گرفتن، بالغ شدن و وارسته شدن آن است و به نظرم از زاويهاي كه سينا نگاه ميكند اين اتفاقي مثبت است چون در نهايت او را به كودكي فرا ميخواند.
در"اين غمگين ترين دشمن لالايي مي خواند براي من (...)" به نظر مي رسد خواندن لالايي مفهوم بازگشت به كودكي را كه عين كامل بودن است در ذهن خواننده مي آورد. بنا براين اگر اجازه ويرايش شعر را داشته باشم مي توان شعر را به صورت زير نوشت و همچنان مفهوم اصلي را نگه داشت :
تنها، تنهاييست كه مي ماند
اين بهترين دوست
ريشه دوانده است در تمام رگ هايم
و زرد گشته است در سراسر وجودم
اين غمگين ترين دشمن
لالايي مي خواند براي من
نوشته شده توسط سارا در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 18:59 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ
هدف از ايجاد اين وبلاگ محلي براي نقد و نظر پيرامون نوشته ها و دغدغه هاي نويسندگان وبلاگ مي باشد...
فهرست اصلي
نويسندگان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
POWERED BY