تبليغاتX
30آه زخم

فرمان اول کیشلوفسکی صوتی شد...

این روزا که کار فرهنگی کسادِ و یه غبار و گرد به ضخامت 3  4 سال فضای فرهنگی کشور رو پوشونده شاید بشه این ضرب المثل رو دیگه  به کار برد که " هر چه بگندد نمکش می زنند ، وای به روزی که بگندد نمک"

خلاصه تو این بلبشوی سیاسی که باعث شده همه نگاه ها به سیاست کشور معطوف شه و کسی یادش نباشه که یه چیزایی هم هس تو این مملکت که سیاست جلوش لنگ میندازه ، یه خود تکونی بعضیی وقتا اجتناب ناپذیره ، واسه همین بود که ما تصمیم گرفتیم این یخ زدگی که به ما منتقل شده بود رو آّب کنیم. هم یه تنوع داشته باشیم هم یه کاری کنیم ، شاید که آینده از آن ما....و شروع کردیم به صوتی کردن کتاب...خوشبختانه اولین کتاب صوتی تو همین چند روز گروهی آماده شد و به کتابخانه شهید دستغیب اهدا شد...

البته بگم که قبل از این که گروهی بشیم دوست خوبم شیوا فرزین چند کتاب رو صوتی کرد بود...

مشخصات کتاب:

فرمان اول-من خدا هستم پروردگار شما ( از سری 10 فرمان)

نویسنده: کریشتف کیشلوفسکی

ترجمه: عرفان ثابتی

انتشارات ماه ریز-تهران 1379

گویندگان : شیوا فرزین –سینا حسن لی –آیدا زمانی – حدیث جوانمردی – فاطمه حسینیان


 

نوشته شده توسط سینا در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 14:39 موضوع | لينک ثابت


توضيحات شخصي اضافه بر مطلب شيوا <نقد بر انسان دوزيست>

چيزي كه به نظرم بايد اضافه كنم اينه كه  تجربه هاي خانم حسيني روي فلكسي با سمباده بوده به اين ترتيب كه در اغلب كارها ، مدل ، عريان روي فلكسي گلاس قرار مي گرفته و خانم حسيني با ظرافت و خلاقيت و با ايده گرفتن از مدل و با سمباده هاي مخصوص نقش  ها رو روي شيشه حك مي كرده...
چيز ديگري كه به ذهنم مي رسه اينه كه در تمام كارها به شكلي نقش هاي گل قالي كه استعاره اي از سنت هاست ، به دور انسان دوزيست كشيده شده و در واقع انسان رو اسير خودش كرده . در حالت هاي اين انسان نوعي خستگي ، به زانو در آمدن ، شكست و ناكامي ديده ميشه. كه اين خستگي ميتونه ناشي از جدالي باشه كه دنياي مدرن و فلسفه مدرنيسم با سنت ها و افسانه ها داره و بر عكس در تصاويري كه گل وبلبل كه باز هم نمادي از سنت هاست در اطراف انسان هاي خانم حسيني قرار گرفته ، نوعي بلوغ و  شكوفايي در اين تصاوير به ذهن متبادر ميشه كه باز هم مي توان اون رو با رشته اي به فلسفه پست مدرن و احياي سنت ها مرتبط ساخت...
هم چنين چيزي كه تا وارد گالري شدم تا به انتها ذهن مرا مشغول به خودش كرد ، آهنگي بود كه در نمايشگاه گذاشته شده بود . اين آهنگ هم به طور عجيب و غريب مانوس بود و هم  با كارها هماهنگ و هم خوان... آهنگ به نوعي بود كه نيايش ها و دعا ها و آوازهاي  مردم آفريقا  با ته مايه هاي شرقي در ذهنم مجسم شد، نوعي احساس غم و غربت و شايد درماندگي  در موسيقي بود كه وقتي كار ها رو مي ديدي تو رو به فكر وا مي داشت.....
 
در نهايت بايد به خانم حسيني بابت اين كار هنري خلاقانه در چنين فضاي تنگ فرهنگي دست مريزاد گفت و اميدوار بود تا اين رخوت و خلا كارهاي هنري كشور روز به روز كمرنگ تر شود...


 

نوشته شده توسط سینا در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 13:59 موضوع | لينک ثابت


تنها،تنهاييست كه مي ماند



هر روز كه مي گذرد
احساس مي كنم
چيزي از درونم كنده مي شود
چيزي از درونم گم مي شود
و هر روز تهي تر مي شوم
گاهي،
 
گه گاهي
چيزي از درونم مي جوشد
 
مي بالد، مي نوشد
اما آن هم دوامي ندارد
 
سرريز مي شود و از درون تهي
تنها،تنهاييست كه مي ماند
اين بهترين دوست
 
ريشه دوانده است در تمام رگ هايم
 
و زرد گشته است در سراسر وجودم
اين غمگين ترين دشمن
 
لالايي مي خواند براي من
 
تا شايد ، دوباره ظهور كند
دوباره خواب ببينم
 
روزي را كه كامل بودم
 
روزي را كه كودك بودم
و تنها نبودم

 

(سينا)


 

نوشته شده توسط سینا در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 13:43 موضوع | لينک ثابت