تبليغاتX
30آه زخم

نقدی بر " انسان دوزیست"

 

 

 

غالبا هنگامی که رکود بر فضای فرهنگی - هنری جامعه ای حاکم می شود نه تنها باعث کاهش کمی فعالیت های فرهنگی-هنری میشود بلکه آنها را به لحاظ کیفی نیز تنزل می بخشد. این تنزل کمی و کیفی موجبات یاس مخاطب را حاصل می شود و به سبب آن استقبال مخاطبان ازاینگونه  وقایع کاهش می یابد و ای کاهش استقبال خود باز رکود می شود و تبعات آن را تشدید می کند و ... واین دور تسلسل ادامه می یابد.

اما گویا زهرا حسینی آمده است تا با تجربه های خود با عنوان "انسان دوزیست" صدایی باشد در این سکوت تلخ. با بازدید از نمایشگاه او در نگارخانه وصال در کمال ناباوری متوجه می شویم که این صدا صرفا فریادی برای شکستن سکوت نیست. این صدا صدایی رسا و زیباست.

صادقانه اعتراف میکنم با ورود به نمایشگاه و مواجه شدن با تاریکی درون نمایشگاه و گرفتن یک چراغ قوه در دست انتظار روبروشدن مجدد خود را با کاری صرفا تقلیدی وپر ادعا داشتم که با دیدن اولین کار خانم حسینی کاملا این پیش فرض منتفی شد.

تجربه های ایشان بر روی پلکسی گلاس پیاده شده بود به طوری که مخاطب با انداختن نور دایره وار چراغ قوه و دیدن مقطعی طرح بر روی دیوار به تدریج به کشف و درک کل اثر می پرداخت. کلیه کارها از تلفیق آناتومی بدن و طرح های سنتی(فرش های قشقایی) تشکیل شده بود و مخاطب را به سعی در کشف دلیل وجود این طرح ها می انداخت.

 با دقتی بیشتر نسبت به شکل و جایگاه انسان در این طرح ها متوجه می شویم که در کلیه کارها انسان را به گونه ای تشریح شده و عاری از پوست می بینیم.طرح  ماهیچه ها و کف دست و پاها به گونه ای به چشم می آیند  که گویی بر روی شیشه ای قرار گرفته اند و این حس را به بیننده تلقین می کنند که انسان های خانم حسینی به مانند موجوداتی آزمایشگاهی تحت مطالعه مخاطب قرار دارند . در کنار انسان طرح های سنتی تبدیل به  سمبلی می شوند برای نقش سنت در زندگی انسان امروزی . این سنت ها در برخی کارها به مانند طناب یا نواری به دور انسان پیچیده شده اند و در برخی دیگر به مانند گل و پرنده در کنار انسان وجود دارند.

فلسفه کلی تجربه های " انسان دو زیست " را با استفاده ازگفته های  خود خانم زهرا حسینی بیان می کنم:

قورباغه در طی مراحل دگر دیسی خود به جایی میرسد که اگرچه به یک قورباغه کامل بدل شده اما هنوز موجودی دم دار است. وضعیت انسان مدرن و تقابل  روزانه او با سنت  حکایت ماست که هم اینیم و هم آن و نه اینیم و نه آن.


 

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 9:41 موضوع | لينک ثابت


" تنها تنهایی است که می ماند" عنوانی است که شاید در ذهن خوانندگان آ شنا  به اشعار فروغ شبیه به "تنها صداست که می ماند" بنماید. اگر چه مفهوم و درون مایه این  شعر متفاوت است از دیگری اما انتخاب چنین عنوانی برای این شعر باعث شده تا خواسته یا نا خواسته این شعر معنا و یا حسی مضاعف را با خود به یدک بکشد.

جملات ساده اندو به دور از پیچیدگی ها و آرایه ها در مورد احساسات درونی شخص سخن می گویندو شاید تنها آرایه ای که خودنمایی میکند آرایه تشخیص باشد که در مورد "تنهایی" به کار برده شده است . این جان بخشی به "تنهایی" چه با قوت انجام شده به طوری که خواننده احساس می کند که این "تنهایی" همان است که او خود نیز می شناسد: اواین بهترین دوست٫ غمگین ترین دشمن.

سینا با به کار بردن ضمیر اول شخص٫ همزمان خود و خواننده را بیشتر با احساسات درون شعر درگیر می کند. اما در کنار مواردی که ذکر شد٫ از نظر من در بخش هایی از شعر نقاط ضعفی وجود دارد. بهتر است گفته خود را اینگونه تصحیح کنم که در بخش هایی از شعر .سوالاتی برای من پیش آمد که سعی می کنم با مطرح کردنشان جوابی برای آنان بیابم.

1- " ریشه دوانده است (...) و زرد گشته است(...)" ریشه دواندن نشانه قدرت "تنهایی" است و به این معنی است که بر من احاطهپیدا کرده است. از نظر من از "زرد گشتن" می بایست محتاطانه تر استفاده می شد. در این جا خواننده احتمالا این بر داشت را میکند که تنهایی در سراسر وجودم زرد گشته. یعنی رو به زوال میرود و قدرت خود را از دست می دهد. در صورتی که این تعبیر مناسب تر است که: این تنهایی پر قدرت است که من را زرد می کند.

2- نکته مبهم دیگری که در ذهن من به وجود آمد این بود که چرا این "دشمن" برای من "لالایی" می خواند تا دوباره آن ایده آل ها "ظهور کند" یا در "خواب" دیده شود.

3- "روزی را که کامل بودم/روزی را که کودک بودم/ و تنها نبودم"

البته ابن یک ابراز سلیقه شخصی است اما فکر می کنم اگر "روزی را که کودک بودم" حذف شود و تشخیص زمان "روزی را که کامل بودم" بر عهده خواننده گذاشته شود نتیجه ای زیبا تر با پایان هایی شخصی تر خواهیم داشت.


 

نوشته شده توسط شیوا در شنبه سوم فروردین 1387 ساعت 11:22 موضوع | لينک ثابت