هر روز كه مي گذرد
احساس مي كنم
چيزي از درونم كنده مي شود
چيزي از درونم گم مي شود
و هر روز تهي تر مي شوم
گاهي،
 
گه گاهي
چيزي از درونم مي جوشد
 
مي بالد، مي نوشد
اما آن هم دوامي ندارد
 
سرريز مي شود و از درون تهي
تنها،تنهاييست كه مي ماند
اين بهترين دوست
 
ريشه دوانده است در تمام رگ هايم
 
و زرد گشته است در سراسر وجودم
اين غمگين ترين دشمن
 
لالايي مي خواند براي من
 
تا شايد ، دوباره ظهور كند
دوباره خواب ببينم
 
روزي را كه كامل بودم
 
روزي را كه كودك بودم
و تنها نبودم

 

(سينا)


 

نوشته شده توسط سینا در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 13:43 موضوع | لينک ثابت